الشيخ عباس القمي
709
الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )
ديدم در ميان بيدارى و خواب كه صاحب الزمان - صلوات اللّه عليه - ايستاده در مسجد جامع قديم ( كه در اصفهان است ) قريب به در ، طنابى است كه الآن مدرس من است ، پس سلام كردم بر آن جناب و قصد كردم كه پاى مباركش را ببوسم پس نگذاشت مرا و گرفت مرا . پس بوسيدم دست مباركش را و پرسيدم از آن جناب مسائلى كه مشكل شده بود بر من ، كه يكى از آنها اين بود كه ، من وسوسه داشتم در نماز خود و مىگفتم كه آنها نيست به نحوى كه از من خواستهاند و من مشغول بودم به قضا و ميسّر نبود براى من نماز شب و سؤال كردم از شيخ خود ، شيخ بهائى - عليه الرحمه - از حكم آن ، پس گفت : به جاى آر يك نماز ظهر و عصر و مغرب به قصد نماز شب و من چنين مىكردم پس سؤال كردم از حجت عليه السّلام كه من نماز شب بكنم ؟ فرمود : نماز شب بكن و به جاى نيار مانند آن نماز مصنوعى كه مىكردى و غير اينها از مسائلى كه در خاطرم نماند . آنگاه گفتم : اى مولاى من ، ميسّر نمىشود براى من كه رسم به خدمت تو در هر وقتى پس عطا كن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن . پس فرمود كه ، من عطا كردم به جهت تو كتابى به مولا محمد تاج . و من در خواب او را مىشناختم . پس فرمود : برو و بگير آن كتاب را از او . پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطيخ ( كه محلهاى است در اصفهان ) . پس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد ، گفت : تو را صاحب الأمر فرستاده نزد من ؟ گفتم : آرى . پس بيرون آورد از بغل خود كتاب كهنهاى چون باز كردم آنرا و ظاهر شد براى من كه آن كتاب دعاست . پس بوسيدم آنرا و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم به سوى صاحب الأمر عليه السّلام كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود پس شروع كردم در تضرّع و گريه و ناله به جهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر . پس چون فارغ شدم از نماز و تعقيب و در دلم چنين افتاده بود كه مولانا محمد همان شيخ بهائى است و ناميدن حضرت او را به تاج به جهت اشتهار اوست در ميان علما . پس چون رفتم به مدرس او كه در جوار مسجد جامع بود ديدم او را كه مشغول است به مقابله صحيفهء كامله و خواننده سيد صالح امير ذو الفقار گلپايگانى بود . پس ساعتى نشستم تا فارغ شد از آن كار و ظاهر آن بود كه كلام ايشان در سند صحيفه بود ،